قاف free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
اين منم؟ اين كله من ست؟ اينكه خيلي زشت هست! شبيه مُرده هايي كه هفتا كفن پوسانده اند.
لبهايم محو شده اند اما به جاش دندانهايم اين طورپيدايند!
چشمهام كو پس؟ اين حفره هاي توخالي؟
وقتي كه بميرم اين شكلي ميشوم؟ اين ترسناک هست...

حكايت باراني بي امان است
اين گونه كه من
دوستت مي دارم!
و من همه شعرهاي عاشقانه جهان را توي گوش پنبه ايِ ميرزا مي خوانم. چه اهميتي دارد كه ميرزا يك خرس كوآلاي عروسكي بيشتر نيست؟
هروقت به شعور اشياء شك ميكنم ياد قصه استن حنانه مي افتم ...و به ديوارها سلام ميكنم!
هي آبيِ آسماني من! شمايلِ خلوتِ من...خوبِ من! ديوار جانم...ديوار جانم!
...
آسمان چشم بسته مي بارد و ما چشم بسته دوست خواهيم داشت!

نمي دانم دقيقاً از كدام زمان...ولي بي شك از گذشته پيدايش شده بود. يك عكس قديمي سياه و سفيد بود كه جان گرفته بود و مقابل پنجره اين طرف و آن طرف مي رفت. و همينطوري انگار باز با قدمهايش ضرب گرفته بود و وزن يك ميزان را مي سنجيد.كف كفشها...گيوه ها،گيوه هاي سفيدش يك صداي قژ قژ مخصوصي داشت. همينطور قدم ميزد و به صداي آن كاست قديمي كه توي ضبط تلق تلق ميكرد گوش مي داد. صدا بس كه قديمي و بي كيفيت بود معلوم نبود چه ميخواند. يك خواننده زن بود و من فقط اي حبيبم و اي دوست اش را تشخيص مي دادم. از گذشته آمده بود...همين كه گيوه مي پوشيد، همين كه به موبايل من چپ چپ نگاه مي كرد، همين كه اينطور با احترام اغراق آميز از گذشته حرف ميزد و آن سبيل ...
قضيه سبيل از همه اين ها جداست. سبيل يك جور نمايشگر بود. سفيد و پهن و دوگوشه لبش روبه پايين زاويه قائمه مي ساخت.
لاغر و طاس بود و به ندرت مي خنديد، اما اگر...اگر لبخندي ميزند ناگهان سبيل از دو طرف كش مي آمد و زاويه هاي قائمه ، نيم صفحه مي شد و عينهو خط استوا صورتش را دو قسمت ميكرد و همه چيز دگرگون ميشد. شبيه يك جوراب سفيد بود كه پشت لبش چسپيده باشد. آنقدر اين فعل و انفعالات شگفت انگيز بود كه گاهي چرت و پرت هايي ميگفتم تا كش آمدن جوراب را تماشا كنم.
گفت: "جلسه قبل رو بزن."
گفتم: "نمي تونم...آخه صداي سازم گرفته!"
ابروهايش تا وسط پيشاني اش بالا آمد و جوراب از دو طرف كش آمد كه: چي؟! ...چي شده؟
كلكم گرفته بود. كمي مكث كردم ، بعد خودم را زدم به آن راه كه: هه...هيچي...يعني صداش بد در مياد. نميدونم چشه...سيماشه، گوشه هاشه...
_گوشي!
ها، گوشي... شايدم خرشه...
_خرك!
ها...همين چيزها...شايد هم روده هاش هست!
_روده؟!
_همين نخ ها... پرده ها ...گفتيد جنسش روده گوسفند هست...
كلكم گرفته بود اما به جايش تا آن حد خنگ و ابله به نظر رسيده بودم!
يك بار هم از دهنم در رفت كه : " شما خودتون از نزديك مشتاق عليشاه رو ميشناختين؟" آخر داشت باز هرچه تاريخچه موسيقي بود را با آب و تاب تعريف مي كرد. اين را كه گفتم. يك لحظه چشمهاش گرد شد كه : "چي؟!" توي دلم گفت واي دست گل به آب دادي! ديگر فهميد كه از رازش باخبر شده ام. از اين "چي؟" تند و تيزش پيداست! اما خودم را نباختم، يك لبخند كجكي تحويل اش دادم و گفتم:" هه...فكر كردم معاصره! "
من ميدانستم كه مشتاق عليشاه دويست سال پيش زندگي مي كرده، خودش هزار بار اين را گفته بود، اما با آن سابقه بلاهتي كه براي خودم درست كرده بودم، بهم شك نكرد. نفس راحتي كشيدم كه: به خير گذشت.
راستش اگر من همچه سبيلي داشتم، يك خط در ميان لبخند ميزدم! البته شايد هم او حق داشته باشد. آدم را از وسط گذشته بكشند بياورند توي اين زمانه غريبي كه پر از شلوغي و تكنولوژي و اين چيزها هست و همه اش گيوه هاش را بتواند با خودش بياورد...هومم...غم انگيز هست!
مامان برايم خواب ديده است.
يه حوض بود آبيِ آبي، آبش به چه زلالي ولي گودِ گود. تالاپي افتادي توش. رفتي ته آب اينجوري دراز كشيدي. (كف دستهايش را به هم ميچسپاند و ميگذارد زير سرش) ديگم تكون نخوردي. من جيغ كشيدم ، داد زدم. همچي كه اومدن درت بيارن، دس كه دراز كردن... ساعت زنگ زد، از خواب پريدم. ديگه نديدم كه درت آوردن يا نه.
خواب كجا؟ حوض پر ار آب كجا؟...
لباسها را از توي سبد در مي آورم و توي ماشين لباس شويي مي چپانم. پيچ اش را مي پيچانم ميگذارم روي Quick wash. دكمه شروع را ميزنم. يك صداي ناگهاني بعد يك خرت خرت پيوسته. اين شكلي: خرتخرتخرت...و چرخش شروع مي شود. چرخ چرخ چرخ...
چرخان ز چه اي؟ مستي؟/ در بحر كه پيوستي؟/ چنگستي و بانگ تو / شورانده همه هستي/
سيلابي و جادويي/ هم قلعه و بارويي/مستان به پناه تو/شورانده همه هستي/شورانده همه هستي...
لباسها را كه روي بند پهن ميكنم بوي تميزي را روي صورتم حس ميكنم.هوووم...چه خوب هست! بوي تايد، خنكي و بوي "هيچ" !
"هيچ" يك انتظار هست.يك جاي خالي. شبيه دوتا دست كه براي گرفتن چيزي درازشده. شبيه يك "من را بپوش، من را بپوش..."
من دلم يك لباسي مي خواهد كه سر آستين اش دكمه داشته باشد و من دكمه هايش را نبندم! لباس آبي جلو مي پرد.
قطره هاي باران به طناب رخت چسپيده اند و وقتي در روشني عصر ميدرخشند بند رخت مبدل به يك گردنبند الماس مي شود.
و بعد شب...و همچنان باران كه مستي ست.
من از تمام دنيا همين خلوت كوچك خودم را دودستي چسپيده ام. وهيچ شب نشيني به پاي اين شبانه ها نميرسد كه بنشيني با خودت ...يك دست پيچ راديو - يك دست ليوان چاي...و مثلاَ، صالح اعلا بيايد و بگويد" سلام شنوندگانِ جان، از طريق امواج راديوي محترم پي يام روبه روي شما هستيم." و تو از اين ديوانگيِ كوچك شيرين خنده ات بگيرد. و باز بخواند:
محبوبم!
كار دل من يكسره جاسوسي احوال توست
كنجكاوي روي ماه تو را مي كنم
و لاينقطع انتظار تو را مي كشم
من مي دانم يوسف را كه در زندان انداخت و عيسي را كدام رفيق لو داد.
من درس عشق خوانده ام
و در عشق...عشقِ تو، به حرف قاف رسيده ام!
ميرم من به سراغ راه كوتاه و دراز
تابه اونجا كه پر از صفا باشه/ جايي كه صحبت آدما باشه/خدا باشه...
با آن ابروهاي پيوسته و لپ هاي سرخ، با آن دامن كوتاه پر چين و جليقه پولك دوزي و آن روسري توري كه زير چانه ام سنجاق شده بود...حسابي ديگر "خاله سوسكه"شده بودم.
رنگِ قرمز ماليدش به پوست سير/جاي كفش كرد به پا
چادر از پوست پياز كرد به سر/مثل حرير
سبيل سحر را من كشيدم. پهن و سياه و از دو طرف رو به بالا تاب اش دادم. همه چي اش جور بود. كت سياه كه روي شانه اش مي انداخت، كلاه لبه دار و ساتور يونليتي.
يه سنگي ام داشت كه باهاش ساتور و چاقو تيز ميكرد
تا مشتري سر مي رسيد/گوشتو با اونا ريز ميكرد
يَك سبيل كلفتي داشت/كلفت و نخراشيده/از دوتا چشماش چي بگم؟ سياه و ورقلمبيده
يك دستم را به كمرم ميزدم و دست ديگر را توي هوا اينطوري...هه، تكان ميدادم و چپ چپ سحر را نگاه ميكردم كه : برو اي مرد شرور/شوهر مي خوام نه اينكه زور!
زهره همه اش خنده اش ميگرفت و همه چيز را به هم ريخت. زهره موش بود.
لونه ی موشه تميز
دوتا چشماش ريز ريز
كسان ديگري هم بودند.لحاف دوز، بقال، قصه گو. مهتاب با سبيل هيتلري و ابروي اضافه، چه خنده دار شده بود!
به من بگين خال قزي!
-خال قزي
خال قزي كفش قرمزي
-قرمزي
كجا ميري راس بگو
هرچي دلت خواس بگو...
آن خانومه كه سبيل داشت_سبيل راستكي_ و لباسهاي سياه مي پوشيد گفت "نه!"؛ درست همان روز. گفتيم: "ماخيلي تمرين كرده ايم." چي گفته بود؟ خوب يادم نيست...منظورش اين بود كه اين جلف و سبك هست. گفته بود "بار فرهنگي ندارد!". وما با لب و لوچه آويزان نگاهش كرده بوديم. ما كوچك بوديم و از چيزي جز خوشي سر در نمي آورديم،كاريش نمي شد كرد.
هرچه اصرار كرديم راضي نشد. من زدم زير گريه و اشكها راه افتادند و قاطي رنگها شدند.
با خنده خنده میزنم
با این کمون با چوبِ پنبه میزنم...
سحر با نصف سبيل پاك شده و مهتاب با آن قيافه مضحك ، دمغ و وارفته نشسته بودند ساتور قصاب را خرد خرد ميكردند.
اگر يك برده به ارباب خود گفت: "تو ارباب من نيستي." ارباب او بايد اين امر را به او اثبات كند و گوش او را ببرد.
(آخرين قانون لوح حمورابي)
مثل چشم پزشكها توي چشمهايم را نگاه كرد. اول اين يكي بعد آن يكي.
گفت: مي خواي گريه كني؟ گفتم: نه. گفت: ناراحت شدي؟ گفتم :نميدونم. گفت:اگه اين شاخه ها رو هرس نكنم، باهار كه بشه باقي شاخه ها خوب نور نمي خورن و زرد ميشن. اينا رو كه بچينم جاش شاخه هاي جوون در مياري.
نگاه كردم به دسته دسته موهايم كه روي زمين ريخته بود؛ توي آفتاب.
مچ دستم را با دو انگشت گرفت و گفت: اما اينا رو ببين؛ اين شاخه رو بايد نيگر داشت.
قيچي بلند باغباني اش را فوت كرد. خرده موها توي هوا چرخ خوردند. راه افتاد رفت سراغ درخت بعدي كه يكي از شاخه هايش شكسته بود و به سمت پايين آويزان بود. نچ نچ كنان دور شد، صدايش هم دور شد و ديگر نفهميدم چه كسي را نفرين مي كرد و به اش ناسزا مي گفت.
دستهايم همينطور رو به بالا مانده بود، انگار كه بايد همينطور باشد و اگر بياندازمشان پايين زود خسته مي شوند و درد مي گيرند و باز بايد بگيرمشان بالا.
بعد سر و كله كارگرها پيدا شد. با فرقون هاي پر از گلدانهاي بزرگ و كوچك كه توي هم فرو رفته بودند و برج هاي استوانه اي شكلي را درست كرده بودند. يكي از كارگرها كاپشن سرمه اي اش را در آورد و آويزان شاخه ام كرد .بعد با ديگران گلدان ها را گوشه ديوار چيدند؛ تمام كه شد آمد لباسش را از دستم گرفت و پوشيد و همه شان دوباره رفتند.
باغبان از دور آمد.صدايش را اما نياورده بود. رفت توي اتاقك كمي بعد با آستينهاي بالا زده بيرون آمد. دستهاش تا آرنج خيس بود. آفتاب رفته بود روي سر او، ميان موهاش كه شكل گل كلم بود. دور رفت و صدايش را برداشت: "الله اكبر"
سرم سبك شده بود و سرما را روي پوست سرم حس مي كردم. آفتاب خودش را كنار كشيده بود و آسمان مثل شال بزرگي روي شانه هاي افتاده بود.پلكهايم سنگين مي شد و صدا ها همه دور بودند. همينطور تكيه داده به خودم ، سرما نرم نرم توي رگهام مي ريخت؛شبيه خواب ...نرم نرم...شبيه خواب...شبيه...خواب...خوا.....

عاقبت، همه برگهاي انجير ريخت
گنجشكها اما
بر شاخه ها پيدايند
چرا به ياد نمي آورم؟ به گمانم تو حرفي براي گفتن داشتي
هرگز هيچ شبي ديدگان تو را نبوسيد.
گفتي مراقب انار و آينه باش
گفتي از كنار پنجره چيزي شبيه يك پرنده گذشت
زبانِ زمستان و مراثي ميله ها
عاشق شدن در ديماه، مردن به وقت شهريور...
(سيد علي صالحي)
مي رويم نقاشي هاي سهراب را مي بينيم. آنجا پر از تنه درختان بود. فشرده و كيپ تا كيپ هم روييده.
من مي گويم از كجا معلوم كه درختند؟رنگشان سبز هست، اينطورهم چسپيده به هم...شايد علف اند؛ ولي اين قدر بزرگ و باهيبت ...انگار كه نگاه يك حشره هست.
مي گويد: نه .اينجا عنوانش را نوشته "تنه درختان".
...مسيو ابراهيم مرا با چشمهای بسته به اماکن مذهبی می برد و از من می خواست که تنها با استنشاق بويی که در اين اماکن پراکنده بود مذهب مربوطه را تشخيص دهم.
" اينجا بوی شمع می ياد، کاتوليک. "
" درسته، اينجا کليسای آگوست مقدسه. "
" اينجا بوی عود و کندر می ياد، ارتدکس. "
" درست گفتی، اينجا اياصوفيه است. "
" اينجا بوی پا می ياد، مسلمونيه. نه واقعا جدی می گم بدجوری ..."
" نفهميدم، چی گفتی؟! اينجا مسجد آبيه! بگو ببينم جايی که بوی بدن آدميزاد می ياد برای تو به اندازه ی کافی خوب نيست؟ پاهای تو هيچوقت بو نمی دهند؟ عبادتگاهی که بوی انسان ميده و برای انسان ها ساخته شده و پر از انسانه حال تو رو به هم ميزنه؟ الحق که مثل پاريسی ها فکرميکنی! برای من بوی عطر جوراب چيز آرامش بخشيه، چون به خودم می گم من از کسی که کنارم نشسته بهتر نيستم. من خودم رو بو می کنم، ديگرون رو بو می کنم، و حالم به سرعت بهتر ميشه! "
اين را كه مي خوانم بي اختيار روي صندلي ام جابه جا مي شوم و كف دستهايم را به هم ميكوبم! كتابي كه آدم را از جايش بپراند خواندن دارد! دَم كولوكيلا گرم كه گفت اين را بخوان: مسيو ابراهيم و گلهاي قرآن/اريك امانوئل اشميت.
باز روي هندوانه ها، با نوك كارد چشم و دهان در مي آوري! ...خير سرش اين آخر نماد خورشيد هست!
تو بايد پيدايت شود و براي آن انارها كه دلشان خون است، حافظ بخواني!
ديگر از اين گيومه ها خوشم نمي آيد.يك زماني عاشق اينها " " بودم. هر كلمه اي كه مي گذاشتم داخل اش احساس مي كردم ناگهان آن كلمه كش مي آيد و عمق پيدا مي كند و ظرف بزرگي مي شود كه مي تواني تويش حسابي حرف بچپاني! هه
باورم نمي شود از من دلخور شده باشد. او كه مي دند من هيچ آدم آداب داني نيستم. نصف حرفهايم هم هذيان و چرند هست! خودش كه ميداند، خودش كه ميداند...
فردا كه از خواب بيدار شوم، خميازه كشان پرده ها را كنار مي زنم. آفتاب مي ريزد توي اتاق. از اين بالا نوك شاخه درختها پيداست. لخت و بي برگ اند. كش و قوسي به دستهايم مي دهم و مي خوانم:
امروز
روز اول دي ماه است
من راز فصل ها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم...